تبليغاتX
نیای تو ضرر کردی بدو...بدو تموم شد
جک_عکس_ترفند_آرایشی...
بچه ها من با چند نفر از دوستای عزیزم یه وب برای امام حسین تهیه کردیم ممنون میشم اونجاام بیاین lovars-karbala.blogfa.com

                                                                      با تشکر

 

 

i love you

 

 

+ نوشته شده در  Fri 19 Jan 2007ساعت 1:55 PM  توسط سمنو  | 

 

سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ...
حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر
ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ...
شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه
نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به
تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره
... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ،
خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه
، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ،
باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي


البته با پوزش از دخترای عزیز من خودمم دخترم ولی خوب لازمه

 

سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه
خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ،
داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن
... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي
داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ...
ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي
شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو
نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل
هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين
غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم

 

اینم میگم که پسرا ناراحت نشن ببخشید

 

+ نوشته شده در  Fri 19 Jan 2007ساعت 1:29 PM  توسط سمنو  | 

سلام بچه ها من خیلی ناراحتم آخه دوست عزیزم امید جون تصادف کرده

الانم تو بیمارستانه

براش دعا کنین

برای ماه محرم حتما می آپم ولی باید قول بدین براش دعا کنین

 

+ نوشته شده در  Thu 18 Jan 2007ساعت 5:1 PM  توسط سمنو  | 

سلام به به امتحانات تموم شد به این میگن صفا

 

فقط یه چیز حالمو گرفته اونم قالب وبلاگ آخه من خیلی مشکل پسندم اینم جواد عزیز به من معرفی کرده که ازش خیلی متشکرم ولی هنوزم خیلی رازی نیستم من همونو میخوام

اگه بشه و یه قالب دیگه پیدا کنم عوضش میکنم شماهام نظر بدین شاید من راضی بشم ممنونم

من حتما فردا براتون مطلب جدید میزارم آخه الان اصلا وقت ندارم آخه عقد کنون داداشمه

ایشالا نوبت توام میشه ناراحت نباش

تا فردا

میام

میام دیگه میدونم خیلی دوستم دارینخب دیگه بسه چرا گریه میکنی برو دیگه مزاحمت نمیشم

 

نظر یادتون نره

 

+ نوشته شده در  Wed 17 Jan 2007ساعت 8:21 PM  توسط سمنو  | 

میدونم که از من ناراحتین ولی آخه امتحان داریم من بعدش

 انقدر مطلب میزارم تا غرق بشین

 

يارو يه سياهپوست را ديد و بهش گفت: آقا ببخشين، شما شب هستين؟ سياهپوسته هم يك چك آبدار زد توي گوشش. يارو با خودش گفت: عجب شب بدي بودها!


يارو يه سياهپوست را ديد و بهش گفت: آقا ببخشين شما شب هستين؟ سياهپوسته گفت: نه! يارو با خودش گفت: آهان پس برقش رفته!


به تركه گفتند: سلام. گفت:هان؟ گفتند: نگو هان ، بگو عليك سلام گفت: آهان.


به تركه گفتند: سلام. گفت: هان؟ گفتند: نگو هان بگو هين كه هم خرت راه بيفته، هم جواب مارو داده باشي!


تركه رفت توي يك طويله كه پر بود از خر و الاغ. با خودش گفت: عجب آينه كاري قشنگيه ها!


تركه رفت ويدئو كلوپ و گفت كه يك فيلم خوب خانوادگي به او بدهند. صاحب مغازه براي اينكه او را اذيت كند، يك فيلم سكسي خيلي ناجور به او داد. تركه رفت خونه و جلوي زن و بچه هاش ويدئو را روشن كرد. تا چشمش به زنهاي لخت افتاد ويدئو را خاموش كرد، سپس با انگشت دو سه تا تقه زد روي ويدئو و گفت: آبجي ياالله خانوما ياالله چادراتونو سر كنين و دوباره ويدئو را روشن كرد.


 آبادانيه ميرسه به رفيقش، ميگه: كاكا شنيدي آبادان 12 ريشتر  زلزله اومده؟! رفيقش ميگه: اي بابا، يعني آبادان با خاك يكسان شده؟ آبادانيه ميگه: په! چي ميگي كاكا! مگه بچه‌ها گذاشتن!؟


يك بابايي ميره پيش ملاي شهر، ازش ميپرسه: حاج‌آقا، اگه كسي از اذان صبح تا اذان ظهر بادي ازش خارج نشه، وضوش باطل نميشه؟ جناب ملا ميپرسه: شما مطمئن هستي؟ يارو ميگه: بعله حاج‌آقا. حاج‌آقا هم ميگه: بعله وضوش صحيحه، ميتونه نماز ظهر رو بخونه. دوباره يارو گير ميده كه: حالا اگه تا نماز بعد هم بادي خارج نشه، چطور؟ حاج‌آقا كف ميكنه، ميگه: شما كاملاٌ مطمئني؟ يار ميگه: مطمئنم حاج آقا. ايشون هم ميگه: بعله، ميتونه نماز بعدي رو هم بخونه. خلاصه يارو همينجور ميره جلو تا ميرسه به نماز عشاء. يهو حاج آقا داد ميزنه: شيرحسن اون درو ببند، كوني كه از صبح تا شب بادي ازش خارج نشه گاييدن داره!


از تركه ميپرسن: ميدوني فاميلي خدا چيه؟ ميگه: نميدونم، ولي به گمانم وكيلي باشه! (اگه جناب دوزاري مبارك نيافتاد، يك بار اسم و فاميل رو پشت هم بگيد، شايد يك فرجي شد!)


عربه ميره داروخونه، ميگه: ولك يك بسته كاپوت بده. طرف ميگه: چه سايزي؟ عربه ميگه: من سايز مايز حاليم نيست، يك بسته كاپوت ميخوام! خلاصه بعد از يك ربع كلنجار، آخر قرار ميشه آقاي دكتر يك دست به معاملة طرف بزنه و سازش رو در بياره، فقط به شرط اينكه روشو اونور كنه تا عربه خجالت نكشه!! خلاصه جناب دكتر معاملة آقا رو ميگيره دستش، داد ميزنه: پسر يك بسته كاندوم سايز 2 بيار.. نه نه واستا.. يك بسته كاندوم سايز 3 بيار... نه نه..سايز 4....   پسر يك دستمال بيار!


براي «علي آقا» يك مرسدس بنز آخرين سيستم ميارن، خلاصه با رانندش ميرن كه يك دوري بزنن، بعد يك مدت علي آقا هوس ميكنه خودش يكم بگازه، به رانندش ميگه تو بشين بغل خودم ميرونم. خلاصه ميشينه پشت فرمون و تيك آف و دنده 2 و 3 و 4 و 5 ... سه چهار تا چراغ رو هم رد ميكنه، يهو يك افسر (صد البته ترك!) ميندازه دنبالش، ميگه: بنز مشكي نمره سياسي بزن كنار!! خلاصه علي آقا ميزنه كنار، تركه مياد جلو، ميگه:كارت ماشين و گواهي نامه.  خلاصه اينهان رو چك ميكنه، تازه دوزاريش ميافته كيو گرفته! فوري بيسيم ميزنه مركز، ميگه: جناب سرهنگ، يكي ازون گردن كلفتاشو گرفتم!! سرهنگه هم ازون سرهنگاي زمان دايي بوده، ميگه: خيالي نيست، ورش دار بيار. تركه ميگه: جناب سرهنگ، اين آخه خيلي گردن كلفته! سرهنگه شك ميكنه، ميگه: حالا كي هست؟ تركه ميگه: ايلده منم نميدونم، ولي هركي هست رانندش آقاي خامنه‌ايه!


قزوينيه ميميره، به علت عظمت معامله، هركار ميكردن نميتونستن تو قبر جاش بدن.  دَست آخر کير آقارو ميبرن و ميکنن تو مقعدش و بعد هم خاکش ميکنن. چند وقت بعد زنش مياد پاي قبرش ميگه: مَرد يادته ميگفتم کلفته؟!  حالا بكش!


سه تا آبادانيه داشتن واسه همديگه خالي ميبستن، اولي ميگه: مو مثل حضرت علي هستُم با يه دست ميتونُم در خِيبر رو بلند کُنُم! دومي ميگه: اين که چيزي نيست كاكا، مو مثل حضرت عباس هستُم با يه شمشير ميزنُم 100 نفر رو ميکُشُم! نفر سومشون همين جور ساكت وايستاده بوده، دريا رو نگاه ميكرده. بهش ميگن: تو چرا هيچي نميگي؟ ميگه: كاكا تا حالا ديدي خدا حرف بزنه؟!


 تركه ميره ادارة ثبت، ميگه من يك واحد جديد كشف كردم، ميخوام ثيتش كنم. يارو بهش ميگه: شما واحد چيو كشف كردي؟ تركه ميگه: واحد جلق!! مرده كف ميكنه، ميگه خوب حالا واحدش چيه؟ تركه ميگه: مچ بر ثانيه!


يه روز يه مرده پشت موتور گازي نشسته بوده و هي از يه بنز جلو مي‌زده... راننده بنز عصباني مي‌شه و ميزنه كنار و به موتوري مي‌گه: آقا تو چطور از من جلو ميزدي؟ مرده ميگه: ببخشيد... كش شلوارم به آينه بغل شما گير كرده بود!


به چوپونه ميگن كه تو اينهمه با اين گوسفندها مي‌گردي، روت تاثير نداشته؟ ميگه: نع نع نععععع!


افسر جلوي تركه رو كه از چراغ قرمز رد شده بود ميگيره و مي‌گه: كارت؟ تركه مي‌گه: برو واسه خودت...!


يك آباداني رفت خون بده براي جبهه. ازش پرسيدند: چند سي‌سي خون مي‌خواهي بدي؟ آباداني يه نگاهي به اطراف كردن و گفت: من سي‌سي مي‌سي حاليم نيست. شيلنگ بزن وصل كن به جبهه!؟


يه روز يه تركه نون ميخره. سر راه نونش توي جوب آب مي‌افته. بعد با ناراحتي كنار جوب ميشينه و مي‌گه: قدرتي كه تو داري، لواش نداره بربري! شكلي كه تو داري، تافتون نداره بربري! هيكلي كه تو داري، سنگك نداره بربري! من نمي‌گم، همه تركا ميكن: بيسكويت مادري! بربري! بربري! بربري! بربري!؟


تركه داشت اظهار نظر مي‌كرد: اين جلال آل احمد كه هي ازش تعريف مي‌كنن، فقط يه كتاب خوب نوشته كه اسمش بوف كوره. يكي گفت: بوف كور كه مال صادق هدايته! تركه گفت: ديگه بدتر، يه كتاب خوب داره، اونم صادق هدايت براش نوشته!؟


يك كانديداي انتخابات رياست جمهوري آمريكا در نطق انتخاباتي‌اش گفت: ما همه با هم برابريم. رنگ پوست معيار خوبي براي جدا كردن آدمها نيست. همه مثل هم هستيم. چه سفيدهايي كه خوشگلند، چه سياه‌هاي بوگندو، چه زردپوست‌هاي كوتوله زردنبو، چه سرخ‌پوست‌هاي وحشي، هيچ‌كدام با هم فرق ندارند!


دزد مسلح جلوي مردي رو گرفت و اسلحه روي پيشوني‌اش گذاشت و گفت: هر چي پول داري بده وگرنه مغزتو داغون مي‌كنم. مرد گفت: پول نمي‌دهم. چون تو اين مملكت بدون مغز ميشه زندگي كرد، ولي بدون پول نمي‌شه.


زن با شوهرش دعوا كرد. مرد از جا برخاست، كتش را پوشيد و از خانه بيرون رفت. هشت سال گذشت... مرد به خانه آمد و در را باز كرد. كتش را در آورد و به جالباسي آويزان كرد. زن با بهت و حيرت آمد و به مرد گفت: كجا بودي؟ مرد با خونسردي گفت: رفته  بودم بيرون!؟


رئيس ساعتش را گم كرد و آبدارچي را متهم به دزدي كرد، اما بعد از دو روز ساعت را پيدا كرد و از آبدارچي عذرخواهي كرد. آبدارچي گفت: اشكالي نداره! شما فكر مي‌كردين من دزد هستم، من هم فكر مي‌كردم شما شعور داريد، حالا معلوم شد هردومون اشتباه كرديم!


يه مرد متاهل تنهايي ميره مسافرت. وقتي برميگرده زنش ميپرسه: خوش گذشت؟ عالي بود! خيلي كيف كردم! خوب حالا چقدر خرجت شد؟ ده هزار دلار! خوب معلومه كه حسابي دعواشون ميشه. خانمه ميگه حالا كه اينجور شد من هم تنها ميرم مسافرت. وقتي برميگرده شوهره ميپرسه: خوش گذشت؟ عالي بود! خيلي كيف كردم! خوب حالا چقدر خرجت شد؟ ده دلار!  مگه ميشه؟ چرا نميشه؟ شب اول ده دلار دادم يه نوشيدني دم بار خوردم، بعد با يه احمقي مثل تو آشنا شدم!


ديه پري افسانه‌اي به يه مرد ميگه: يه آرزوت رو بگو تا برآورده كنم. مرده ميگه: يه كاري كن كه زنم حسابي احمق بشه تا بتونم با خيال راحت بهش دروغ بگم و هي مچم رو نگيره. پريه قبول ميكنه و ميگه: برو خونه تون. آرزوت رو برآورده كردم. مرده خوشحال ميره خونه، ميبينه زنش تبديل به يه مرد شده!


يه روز دو تا ترک سوار يه تاکسي مي‌شن. به راننده مي‌گن که يه نوار بذار برامون. راننده هم ميگه که نوارها تو داشبورده. هر کدوم رو که مي‌خواهين خودتون بذارين. يکيشون شروع مي‌کنه به گشتن و خلاصه يه نوار ويديويي در مياره و فشار مي‌ده که بذارتش تو ضبط! رفيقش هم تا مي‌بينه مي‌‌زنه زير گوشش و مي‌گه: احمق! اين مال ضبط تريليه! تو مي‌خواي بذاريش تو ضبط پيکان!


تركه واستاده بوده دم مسجد، داشته خرما خيرات ميكرده. خلاصه هركي رد ميشده، يك خرما برميداشته و يك صلوات ميفرستاده. بعد يك مدت، يك بابايي دست ميكنه يك مشت خرما برميداره، تركه دستشو ميگيره ميگه: هوووي! چه خبره؟! يك نفر آدم مرده، اتوبوس كه چپ نكرده!


زن به دامپزشكي مراجعه كرد و گفت: من اصلاً حالم خوب نيست. دامپزشك گفت: شما اشتباهي اومدين اينجا، اينجا دامپزشكيه! زن گفت: نه دكتر، درست اومدم، آخه من صبح‏ها كه بلند مي‏شم اخلاقم مثل سگه، ازصبح تا ظهر مثل خر كار مي‏كنم، ظهرها هم مثل گاو غذا مي‏خورم، بعد از ظهر مثل خرس مي‏خوابم، تازه شب كه شوهرم مي‏آد بهم مي‏گه سلام سوسك سياه.


دكتر از ديوانه پرسيد: تو رو براي چي به تيمارستان آوردند؟ ديوانه گفت: بدون هيچ دليلي، فقط به خاطر اينكه من معتقدم جوراب نخي خيلي بهتر از جوراب نايلون هست. دكتر گفت: اين كه دليل نشد، منم معتقدم جوراب نخي بهتر از جوراب نايلون هست. ديوانه گفت: چه جالب! راستي شما جوراب نخي رو با سس سفيد مي‏خوريد يا با سس گوجه فرنگي؟


زن دوستش رو تو خيابون ديد كه صورتش كبود شده و پاش مي‏لنگه و روي گلوش خراش افتاده. با نگراني بهش گفت: چي شده عزيزم؟ بيا زودتر برسونمت خونه. زن گفت: لازم نيست، تازه دارم از اونجا مي‏آم.


مأمور سرشماري از زن پرسيد: چندتا بچه داري؟ زن گفت: چهار تا. پرسيد: چند سالشونه؟ زن گفت: هشت، هفت، شيش، پنج!!! مأمور پرسيد: شوهرت چيكاره است؟ زن گفت: از پنج سال پيش كه اينترنت خريده دائماً پاي اينترنته!


 يه عشق‌لاتي با رفيقش ميرن جاده چالوس. بعد از مدتي رفيق يارو مي‌خوابه. يارو عشق لاتيه، همينجور كه رانندگي مي‌كرده يهو مي‌زنه روي ترمز و مي‌بينه: اي دل غافل، ترمز بي ترمز...! خلاصه هر كاري كه مي‌كنه مي‌بينه نميتونه ماشينو نگه داره. سرشو كه بلند مي‌كنه مي‌بينه يه تريلي هم از روبرو پيچيد و داره مياد... ميزنه رو پاي رفيقش و ميگه: «اصغر... پاشو تصادفو حال كن...!»


يه اسب زنگ مي‌زنه سيرك. تلفنچي مي‌گه: بله... بفرماييد.... اسبه مي‌گه: با مدير سيرك كار داشتم. تلفنچي تلفن رو وصل مي‌كنه به مدير سيرك. مدير سيرك ميگه: بفرماييد. اسبه ميگه: من كار ميخوام. مدير سيرك مي‌گه: چي كار بلدي؟ اسبه ميگه: بلدم روي پاهام بلند شوم... دنده عقب برم... از روي مانع بپرم و... مدير سيرك مي‌پره توي حرف اسبه و ميگه: نه بابا... كار درست و حسابي و جديد چي بلدي؟ يه دفعه اسبه شاكي مي‌شه مي‌گه: الاق... دارم حرف مي‌زنم....!؟


 

خب فعلا از دلتون در آوردم تا بعد از امتحانات

                        بای بای

 

نظر یادتون نره

 

 

 

اینجا را کلیک کنید تا تصویر را با بزرگترین اندازه ببینید

 

اگه نظر ندین این شکلی میشین

 

+ نوشته شده در  Sun 14 Jan 2007ساعت 5:25 PM  توسط سمنو  |